
اپیزود اول: ساعت شیش و نیم بعد از ظهره جمعه روز سوم ماه رمضون بابا داره برای افطار خوراک جگر درست می کنه و مامان مشغول پختن قرمه سبزی برای سحری فرداست... تلوزیون روشنه و آهنگ شادی مشغول پخش شدنه. و ما خوشبخت ترین خانواده ی دنیاییم که کنار هم هستیم... اپیزود دوم: ساعت شیش و نیم بعد از ظهره جمعه روز سوم ماه رمضون دیشب پدربزرگ زهرا فوت کرد و امروز صبحم رو با خبر فوت مامانش و پدربزرگ همسر مهسا شروع کردم... لعنت به کرونا... از صبح تقریبا هیچ کار مفیدی نکردم و فقط تو تخت دراز کشیدم انگار مغزم فلج شده باشه... همش دوست دارم بخوابم که چند لحظه ای فراموش کنم چه اتفاق هایی افتاده... من مثلا دوستشم اما حتی نمی تونم تو سختترین لحظه های زندگیش کنارش باشم... لعنت به کرونا... اپیزود س...
ادامه مطلب
تصور کن از خدا گله داری... به خاطر خواستن چیزی و ندادنش... شروع میکنی راز و نیاز کردن دردو دل کردن خواستن... بعدش با خودت میگی بذار یک تفال به حافظ بزنم ببینم اصلا اون بالایی میشنوه صدامو یا نه... بعد بیت آخر تفالت این میشه: حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور... بخوانید...
ادامه مطلب
این حجم از پریشونی حق منه؟ اونقدر که ذهنم فلج بشه... دستم فلج بشه... پام فلج بشه... "من" فلج بشه... چرا قصه ی غم تمومی نداره ته قصه درده شب قصه سرده... بخوانید...
ادامه مطلب
شب و روز به چیزی فکر کنی که حتی نتونی برای کسی تعریفش کنی... حتی روت نشه تو راز و نیازات با خدا به زبون بیاریش و از خودش بخوای... که با عقل و منطق و شرع و اخلاق هیچ رقمه جور در نیاد... خدایا کنترل ذهنهامون رو خودت دست بگیر......
ادامه مطلب
میدونی در واقع بعضی اوقات آدم تو زندگی اشتباهاتی میکنه که قابل جبران نیستند. گاهی حتی تاوانی که میده خیلی خیلی غیرمنصفانه و بزرگتر از خود اشتباه هستن. کاری میشه کرد؟ نه!! واقعا نه!!! هی هم میای با خود...
ادامه مطلب
بد ماجرا می دونی کجاست؟ اونجا که لیست دوستاتو باز میکنی دونه دونه از بالا میای پایین و به ته لیست می رسی میبینی به هیچ کدومشون نمیتونی دردتو بگی... به مامانت نمیتونی بگی... به خواهرت نمیتونی بگی... به دوستای صمیمیت نمیتونی بگی... حتی به تراپیستت نمیتونی بگی... پس من این درد لامصبو به کی بگم... دلم ترکید ازبس تنهایی غصه خوردم......
ادامه مطلب
اگر شیدایی یعنی 24 ساعته به موضوعی فکر کنی... با فکرش بخوابی، با فکرش بیدار بشی... کل شب خوابش رو ببینی... هر لحظه و هر لحظه و هرلحظه در هر موقعیتی تو یادت باشه... مدام تمام برخوردها رو تو ذهنت مرور کنی و گاهی لبخند بزنی و گاهی اشک بریزی... و از شدت دلتنگی احساس کنی تمام قفسه سینت تو فشاره... اگر شیدایی یعنی این ها... من تو 26 سالگی یک شیدایی عمیق رو تجربه کردم! همین......
ادامه مطلب
زندگی بازی های عجیبی سر آدم میاره... سال پیش این موقع حتی یک درصد هم حدس نمیزدم که امسال این موقع هشت ماه باشه که رفیق شفیق رفته باشه... پارسال این موقع درگیر کارها و خرید های عروسیش بودیم... جشنی که ...
ادامه مطلب
میدانی ری را تو میتوانی پیش پا افتاده ترین کارها را نیز به خواستنی ترین شکل ممکن انجام دهی... مثلا هنگامی که کتاب میخوانی ،چشمات آرام بین خطوط حرکت میکند و آدم میخواهد برای اخم ظریف پیشانیت جان بدهد.....
ادامه مطلب
بعضی روزها نه لب ها برای ادای کلمات میچرخند و نه قلم بر روی کاغذ میرقصدبعضی روزها را باید در سکوت گذراند در برزخی میان رفتن و ماندن بگذار از زبان بگویند: و فراموشی کیمیاست......
ادامه مطلب
کی گفت به این مردا دو بار بخندی از خودشون در میان؟؟ هرکی اینو گفته رحمت به شیر پاکی که خورده . عجب راست گفته!!!!!!!!!...
ادامه مطلب
حالم بهتره یعنی فکر میکنم که بهتر باشه این خاصیت زمانه که با گذشتت روی دردا مرهم میذاره... این روزها سعی میکنم دور و اطرافم خلوتتر باشن با آدم های کمتری در ارتباط باشم و بیشتر تو خلوت خودم باشم زمان ن...
ادامه مطلب
زندگی بازی های عجیبی برای ادم داره... خیلی عجیب... حالا که دارم این مطلب رو مینویسم داستان دخترک شیرین تموم شده(یعنی امیدوارم تموم شده باشه) اما برای تموم شدنش مردم و زنده شدم پوست انداختم پیر شدم موه...
ادامه مطلب
کاش میشد از این برهه ی زندگیم بگذرم کاش میشد دستمو میذاشتم رو دکمه ی دور تند و این روزها رو میزدم جلو دیگه داره از تحملم خارج میشه خودم کردم که لعنت بر خودم باد... کاش ندیده بودمت دخترک شیرین کاش وارد زندگیم نشده بودی حالا میخوام بگذره فقط تحمل این همه فشار از توان من خارجه......
ادامه مطلب
آدم تو زندگی خیلی وقت ها خسته میشه میبره... کم میاره... اما فقط یه جا حس میکنه که دیگه ته خطه دیگه نمیکشه رفتن و به موندن ترجیه میده الان اون مرحله ام ته ته ته خطم همونجا که ادم میگه دیگه نمیتونم اطر...
ادامه مطلب
خدای من خدای مهربون من من زندگیمو سپردم دست خودت تو به من چشوندی تو به من لذت عاشقت بودنو چشوندی تو به من لذت نوکریه حسینتو چشوندی حالا مگه میشه رهام کنی مگه میشه ایندمو با کسی رقم بزنی که تو این مس...
ادامه مطلب
و من به این می اندیشم که چه میشود ادمی از غصه نمیمیرد کاش مرده بودم همون پارسال آرزومه ...
ادامه مطلب
داری میبینی منو؟؟؟ میشنوی صدامو؟؟؟ میبینی گریه هامو؟؟؟ مگه میشه ببینی و جوابمو ندی؟؟؟ مگه میشه ببینی هر روز بیشتر و بیشتر دارم فرو میرم و کاری نکنی؟؟؟؟ مگه میشه ٥ سال دعا کردنامو التماس کردنامو نشنیده باشی که وضعم این باشه الان؟؟؟ چیکار داری میکنی باهام؟؟؟ ظرفیتم تکمیله دیگه!!! میفهمی؟؟؟ تکمیلههههه مردن ارزومه... سخته باور اینکه نمیشنوی صدامو... اما دارم باورش میکنم... دارم میبینم... چه طور را...
ادامه مطلب
خسته بودم شب به خاطر عوض شدن جام خوب نخوابیده بودم آلودگی هوا چشمام و تنفسمو ترکونده بود مدرسه ها تعطیل بود ولی ما باید میرفتیم برای جلسه چشمامو به زور باز کردم حاضر شدم رفتم مدرسه دیدمشون حالم خوب شد تاری چشمام و تنگی نفسم برطرف شد بی خوابی شب و سردرد هم یادم رفت بهترین همکارهای دنیا رو دارممدرسه حتی بدون دانش آموز هم حالمو بهتر میکنهشکرت خدایا... پ.ن: تجربه بارها بارها بهم ثابت کرده وقتی وارد محیط جدیدی میشم وبا ادم های تازه تقابل پیدا میکنم اونی که اول از همه به دلم نمیشینه و ازش خوشم نمیاد در اینده ی خیلی خیلی نزدیک بهترین دوست و عزیز دلم میشه! شکر به خاطر بودنت دخترک شیرین ...
ادامه مطلب
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش... ...
ادامه مطلب