مادر و خواهرو فرستادیم ولایت عروسی
بابا میگه پاشو بریم بیرون یکم خوش بگذرونیم خیلی ضایعس برگردن ببینن ما همینطوری نشستیم تو خونه...
سوار ماشین میشیم
دلمون نمیاد تنهایی بریم خوش گذرونی...
یه بستنی میخوریم میریم خونه مامان بزرگ برش میداریم برمیگردیم خونه:/
ما کلا خانوادگی دلمون نمیاد :-D
.
.
.
پی نوشت:
کار پیدا کردم
فارغ التحصیل شدم
ارشد قبول شدم
ثبت نام کردم
انصراف دادم
همش در کمتر از دو هفته
خدایا کرمتو شکر:)
برچسب: نامه بیست و یکم نادر ابراهیمی,
نویسنده: نوید جعفری