نامه هفتاد و یکم
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 4:11
اپیزود اول: ساعت شیش و نیم بعد از ظهره جمعه روز سوم ماه رمضون بابا داره برای افطار خوراک جگر درست می کنه و مامان مشغول پختن قرمه سبزی برای سحری فرداست... تلوزیون روشنه و آهنگ شادی مشغول پخش شدنه. و ما خوشبخت ترین خانواده ی دنیاییم که کنار هم هستیم... اپیزود دوم: ساعت شیش و نیم بعد از ظهره جمعه روز ...
نامه هفتاد و سوم
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 4:11
تصور کن از خدا گله داری... به خاطر خواستن چیزی و ندادنش... شروع میکنی راز و نیاز کردن دردو دل کردن خواستن... بعدش با خودت میگی بذار یک تفال به حافظ بزنم ببینم اصلا اون بالایی میشنوه صدامو یا نه... بعد بیت آخر تفالت این میشه: حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور... Adblo...
نامه هفتاد و پنجم
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 4:11
این حجم از پریشونی حق منه؟ اونقدر که ذهنم فلج بشه... دستم فلج بشه... پام فلج بشه... "من" فلج بشه... چرا قصه ی غم تمومی نداره ته قصه درده شب قصه سرده... Adblock test (Why?)
نامه ی پنجاه و هشتم
-
تاریخ: 1399/10/3 ساعت: 2:31
شب و روز به چیزی فکر کنی که حتی نتونی برای کسی تعریفش کنی... حتی روت نشه تو راز و نیازات با خدا به زبون بیاریش و از خودش بخوای... که با عقل و منطق و شرع و اخلاق هیچ رقمه جور در نیاد... خدایا کنترل ذهنهامون رو خودت دست بگیر...
نامه پنجاه و نهم
-
تاریخ: 1399/10/3 ساعت: 2:31
میدونی در واقع بعضی اوقات آدم تو زندگی اشتباهاتی میکنه که قابل جبران نیستند. گاهی حتی تاوانی که میده خیلی خیلی غیرمنصفانه و بزرگتر از خود اشتباه هستن. کاری میشه کرد؟ نه!! واقعا نه!!! هی هم میای با خود
نامه شصتم
-
تاریخ: 1399/10/3 ساعت: 2:31
بد ماجرا می دونی کجاست؟ اونجا که لیست دوستاتو باز میکنی دونه دونه از بالا میای پایین و به ته لیست می رسی میبینی به هیچ کدومشون نمیتونی دردتو بگی... به مامانت نمیتونی بگی... به خواهرت نمیتونی بگی... به دوستای صمیمیت نمیتونی بگی... حتی به تراپیستت نمیتونی بگی... پس من این درد لامصبو به کی بگم... دلم ت...
نامه ی شصت و یکم
-
تاریخ: 1399/10/3 ساعت: 2:31
اگر شیدایی یعنی 24 ساعته به موضوعی فکر کنی... با فکرش بخوابی، با فکرش بیدار بشی... کل شب خوابش رو ببینی... هر لحظه و هر لحظه و هرلحظه در هر موقعیتی تو یادت باشه... مدام تمام برخوردها رو تو ذهنت مرور کنی و گاهی لبخند بزنی و گاهی اشک بریزی... و از شدت دلتنگی احساس کنی تمام قفسه سینت تو فشاره... اگر شی...
نامه ی پنجاه و هفتم
-
تاریخ: 1399/4/12 ساعت: 11:35
زندگی بازی های عجیبی سر آدم میاره... سال پیش این موقع حتی یک درصد هم حدس نمیزدم که امسال این موقع هشت ماه باشه که رفیق شفیق رفته باشه... پارسال این موقع درگیر کارها و خرید های عروسیش بودیم... جشنی که
نامه ی پنجاه و ششم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
میدانی ری را تو میتوانی پیش پا افتاده ترین کارها را نیز به خواستنی ترین شکل ممکن انجام دهی... مثلا هنگامی که کتاب میخوانی ،چشمات آرام بین خطوط حرکت میکند و آدم میخواهد برای اخم ظریف پیشانیت جان بدهد..
نامه ی چهل و نهم
-
تاریخ: 1398/2/10 ساعت: 23:20
بعضی روزها نه لب ها برای ادای کلمات میچرخند و نه قلم بر روی کاغذ میرقصدبعضی روزها را باید در سکوت گذراند در برزخی میان رفتن و ماندن بگذار از زبان بگویند: و فراموشی کیمیاست...
نامه پنجاه و دوم
-
تاریخ: 1398/2/10 ساعت: 23:20
کی گفت به این مردا دو بار بخندی از خودشون در میان؟؟ هرکی اینو گفته رحمت به شیر پاکی که خورده . عجب راست گفته!!!!!!!!!
نامه ی چهل و دوم
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 17:34
حالم بهتره یعنی فکر میکنم که بهتر باشه این خاصیت زمانه که با گذشتت روی دردا مرهم میذاره... این روزها سعی میکنم دور و اطرافم خلوتتر باشن با آدم های کمتری در ارتباط باشم و بیشتر تو خلوت خودم باشم زمان ن
نامه ی چهل و یکم
-
تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 4:09
زندگی بازی های عجیبی برای ادم داره... خیلی عجیب... حالا که دارم این مطلب رو مینویسم داستان دخترک شیرین تموم شده(یعنی امیدوارم تموم شده باشه) اما برای تموم شدنش مردم و زنده شدم پوست انداختم پیر شدم موه
نامه سی و هشتم
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 14:24
کاش میشد از این برهه ی زندگیم بگذرم کاش میشد دستمو میذاشتم رو دکمه ی دور تند و این روزها رو میزدم جلو دیگه داره از تحملم خارج میشه خودم کردم که لعنت بر خودم باد... کاش ندیده بودمت دخترک شیرین کاش وارد زندگیم نشده بودی حالا میخوام بگذره فقط تحمل این همه فشار از توان من خارجه...
نامه ی سی و نهم
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 14:24
آدم تو زندگی خیلی وقت ها خسته میشه میبره... کم میاره... اما فقط یه جا حس میکنه که دیگه ته خطه دیگه نمیکشه رفتن و به موندن ترجیه میده الان اون مرحله ام ته ته ته خطم همونجا که ادم میگه دیگه نمیتونم اطر
نامه ی چهلم
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 14:24
خدای من خدای مهربون من من زندگیمو سپردم دست خودت تو به من چشوندی تو به من لذت عاشقت بودنو چشوندی تو به من لذت نوکریه حسینتو چشوندی حالا مگه میشه رهام کنی مگه میشه ایندمو با کسی رقم بزنی که تو این مس
نامه ی سی و هفتم
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 6:42
و من به این می اندیشم که چه میشود ادمی از غصه نمیمیرد کاش مرده بودم همون پارسال آرزومه
نامه ی سی و ششم
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 4:18
داری میبینی منو؟؟؟ میشنوی صدامو؟؟؟ میبینی گریه هامو؟؟؟ مگه میشه ببینی و جوابمو ندی؟؟؟ مگه میشه ببینی هر روز بیشتر و بیشتر دارم فرو میرم و کاری نکنی؟؟؟؟ مگه میشه ٥ سال دعا کردنامو التماس کردنامو نشنیده باشی که وضعم این باشه الان؟؟؟ چیکار داری میکنی باهام؟؟؟ ظرفیتم تکمیله دیگه!!! میفهمی؟؟؟ تکمیلههههه ...
نامه ی سی ام
-
تاریخ: 1395/10/9 ساعت: 11:10
خسته بودم شب به خاطر عوض شدن جام خوب نخوابیده بودم آلودگی هوا چشمام و تنفسمو ترکونده بود مدرسه ها تعطیل بود ولی ما باید میرفتیم برای جلسه چشمامو به زور باز کردم حاضر شدم رفتم مدرسه دیدمشون حالم خوب شد تاری چشمام و تنگی نفسم برطرف شد بی خوابی شب و سردرد هم یادم رفت بهترین همکارهای دنیا رو دارممدرسه ح...
نامه ی سی ویکم
-
تاریخ: 1395/10/9 ساعت: 11:10
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش...