نامه ی سی ودوم
-
تاریخ: 1395/10/9 ساعت: 11:10
بت دخترک شیرین لحظه لحظه جلوی چشمام داره فرو میریزه... خدایا خودت امشبو به خیر بگذرون...
نامه ی سی وسوم
-
تاریخ: 1395/10/9 ساعت: 11:10
زندگی گاهی وارد مراحل خطرناکی میشه... دقیقا از همونجا که پشتت بهش گرمه و تکیه کردی پشتتو خالی میکنه... دقیقا همون روزایی که راضی ترینی و خوشحال ترین مثل پتک یه چیزی میخوره تو سرت... باور این سه شب و اتفاقایی که افتاده هنوز برام سخت و غیرقابل هضمه... گیجم... گنگم... سردر گمم... از یه طرف نمیخوام جوری...
نامه ی سی وچهارم
-
تاریخ: 1395/10/9 ساعت: 11:10
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... کاش زودتر بگذره این روزها...
نامه ی بیستم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
از اینایی که یه دردشونه ولی حرف نمیزنن که ادم بفهمه چه دردشونه متنفرممممممممم! و دقیقا خودم یکی از همونام!! د اخه لعنتی باید حرف بزنی که طرفت بفهمه چته علم غیب نداره که...
نامه ی بیست و یکم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
مادر و خواهرو فرستادیم ولایت عروسی بابا میگه پاشو بریم بیرون یکم خوش بگذرونیم خیلی ضایعس برگردن ببینن ما همینطوری نشستیم تو خونه... سوار ماشین میشیم دلمون نمیاد تنهایی بریم خوش گذرونی... یه بستنی میخوریم میریم خونه مامان بزرگ برش میداریم برمیگردیم خونه:/ ما کلا خانوادگی دلمون نمیاد :-D . . . پی نوشت...
نامه ی بیست و دوم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
روزی که بابا اجازه نداد برم کربلا همش فکر میکردم که نوزده شهریور که روز اعزام کاروانمون باشه و من جزو راهی شده ها نباشم حتمااا خواهم مرد... امروز نوزده شهریوره و من هنوز زنده ام... مارا به سخت جانی خود این گمان نبود...
نامه ی بیست و سوم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
میخوام به حضرتشان بگم:حاضرید با دختری که هر روز خروس خون ساعت هفت صبح بیدار میشه کولشو میندازه رو دوشش سوار تاکسی میشه میره ته شهر محله ی دروازه غار سابق و هرندی فعلی تا ساعت 5 بعد از ظهر با یه مشت بچه ی مواد فروش و دزد و بزهکار کار میکنه ازدواج کنید؟ بهش میگم : من دور خیلی چیزا خط کشیدم از قید ارشد...
نامه ی بیست و چهارم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
اصرار من برای استفاده از واژه ی "میدون هرندی" و اصرار راننده های تاکسی بر "همون دروازه غار منظورتونه" و بعد شروع نصیحتشون به " اونجا جای خوبی واسه خانومی مثل شما نیست و اصلا چیکار داری اونجا " و چشمای از حدقه بیرون اومدشون بعد از شنیدن " محل کارم اونجاس" هر روز صبح ادامه داره:)))
نامه ی بیست و پنجم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
کارم جنگ منه... جهاد منه... دفاع منه... وظیفه ی منه... تو هشت سال جنگ تحمیلی هم همه فرمانده و ارپی جی زن و بیسیم چی نبودن ... خیلیا هم پشت خط سیب زمینی پوست میکندن و پوتین بقیه رو واکس میزدن من به همون درجه هم راضیم.
نامه ی بیست و ششم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
بعد از چند ماه و اندی تماشای مجدد سریال شهرزادو شروع کردم البته این دفعه در جوار خانواده... امشب و مصادف با دیدن دوقسمت اخر سریال بابا معتقده بدترین و منفورترین شخصیت سریال شهرزاده و باید مثل مار گذاشتش کف زمین و با بیل زد تو سرش تا بمیره:/ (درجه خشونت=100) همچنین معتقدن همواره حق با قباد بوده و هست...
نامه ی بیست و هفتم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
زمان: چهارشنبه بعد از ظهر مکان: اتاق اقای مدیر جلسه ی مشترک تیم روانشناسی و کادر پرورشی و دبیران مقاطع . اقای مدیر با جدیت تمام راجع به کودکان abuse و بحران های مربوطه صحبت میکنه: ببینید همکارارن عزیز ما تو همین مجتمع مورد هایی داریم که دختر کلاس چهارمه تو بخش دخترونمون پسر کلاس پنجمه تو بخش پسرونمو...
نامه ی بیست و هشتم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:52
خداوندا مرا از تشویق و تایید دیگران بی نیاز و به تشویق و تایید خودت نیازمند و فهیم گردان...
نامه ی بیست و نهم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:51
بخواب ای نوگل پژمان و پرپر بخواب ای غنچه ی نشکفته اصغر بخواب و خواب راحت کن شب و روز که خاموش است و صحرا بار دیگر ای پاره ی قلب رباب ... لای لای علی جان علی جان علی جان لای لای علی جان علی جان علی جان از صبح که تو مجمع شیرخوارگان حضرت علی اصغر شنیدمش دلم لرزید بعضی فایل ها میره میشینه ته ته ته قلب آ...